ذبيح الله صفا

708

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

برهمنى ديد كه بر كيش بت * سجده‌كنان آمده در پيش بت هر نفس از پردهء رازى دگر * مىكندش عرض نيازى دگر دست برآورده كه دادم بده * كعبه تويى زود مرادم بده غيرت عاشق چو در آن ديد تيز * طعنه‌زنان بانگ بر او زد كه خيز ز آتش آن سوز كه آبت دهد * غم به كسى گو كه جوابت دهد منع ز بت نيست پرستنده را * ليك پرستار بت زنده را آنكه درين خاك بود جان پاك * پيش جمادى چه نهد رو به خاك جان چه بود رشحهء جام الست * بت چه بود نقش جهان هرچه هست به كه كند بت‌شكنى راى تو * تا ز بتان كعبه شود جاى تو * اى كه بنظاره شدى ديده باز * سهل مبين در مژه‌هاى دراز كآن مژه در سينه چو كاوش كند * خون دل از ديده تراوش كند روى بتان گرچه سراسر خوشست * كشتهء آنيم كه عاشق‌كشست هر بت رعنا كه جفاكيش‌تر * ميل دل ما سوى او بيشتر در رخ بىفتنه چو گيسو مپيچ * نافهء بىمشك نيرزد به هيچ لاله‌عذارى كه جفاجوى نيست * همچو گلى دان كه در او بوى نيست سوزش و تلخيست غرض از شراب * ورنه بشيرينى ازو خوشتر آب يار گرفتم كه به خوبى پريست * سوختن او نمك دلبريست ناله ز بىدرد نباشد پسند * چند دل و دين ، چو نه‌يى دردمند يا منگر سوى بتان تيز تيز * يا قدم دل بكش از رستخيز لاله‌رخان گرچه كه داغ دلند * روشنى چشم و چراغ دلند قهر و جفاكاريشان دلفروز * ديدن و ناديدنشان سينه‌سوز خرمى ما غم عشقست و بس * شادى ما ماتم عشقست و بس * از پس اين پردهء سيمابگون * آنچه ببايست بيامد برون هرسر مويى كه درين رشته است * از سر يك رشته جدا گشته است